هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

میلاد امام رئوف مبارک

امروز روز تولد امام رضاست امامی که هممون عاشقشیم و دوستش داریم حتی شما خانوم کوچولو که فقط توی تلویزیون نصویر حرمشون رو دیدی ای پسر فاطمه، نور هدی سبزترین باغ بهار خدا با تو دل از غصه رها می شود پاکتر از آینه ها می شود ای گل گلزار خدا، یا رضا آینه ی قبله نما یا رضا             تا تو برنامه ها نشونش میده سریع دست بلند میکنی و میگی تلاااااااااااممممممم بعد دستت رو روی سینت میذاری و خم میشی قربون شعورت برم که تفاوتها رو حس میکنی دیشب بردیمت سبزقبا ایشون برادر امام رضا هستن رفتیم تا بهشون تبریک بگیم خیلی شلوغ بود ...
16 شهريور 1393

مسافرت دوروزه

سلام عزیز دلم خوشگلممممممم ناناسمممممممم عشقـــــــــمممممممم چهارشنبه هفته ی پیش به همراه باباجون مرتضی اینا و زندایی پروین جونم رفتیم خرم آباد البته دلیلش این بود که پنجشنبه مراسم چهلم دختر دایی شراره ( دختر داییه بابا جون) بود طفلک سنی نداشت و بدلیل سرطان سینه از دنیا رفت اونم شب قدر و شب ضربت حضرت علی  ما نتونستیم برای مراسمش بریم ... خدا رحمتشون کنه خیلی دختر خوبی بود خیلی آروم و مهربون کلی باهاش خاطره داشتم .... جمعه برگشتیم دزفول ... اما تو اون دو روز و دوشبی که اونجا بودیم کلی بهت خوش گذشت یه عالمه با مامان جون و بابا جون و محمد طاها بازی کردی قربونت برم یه سره میگفتی مد طاآ ... طاها طفلک شوکه شده بود...
10 شهريور 1393

دخملیه همه فن حریف

گل مامانی بیست ماه از زندگیه قشنگت میگذره تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی و از اینکه بزرگتر شدی خوشحالی به راحتی غذا میخوری لباسهات رو عوض میکنی کفشهات رو میپوشی اتاقت رو مرتب میکنی به من کمک میکنی از مهمونها پذیرایی میکنی از حرف زدنت بگم که ماشالا حسابی راه افتادی و کلمات سه بخشی رو به راحتی میگی و جمله سازی رو هم شروع کردی تا حالا با سه کلمه جمله ساختی و همچنان درحال تمرین هستی. چند روزی میشه مامان جون مهری و حاج بابا و خاله محبوبه از شیراز اومدن پیشمون و حسابی خوش به حال شما شده همش خودتو براشون لوس میکنی و صداشون میزنی مان جون و باجون به خاله هم میگی خویی وقتی غذات تموم میشه بلند میگی اودایا شُک ...
23 مرداد 1393

شیرینکاریهای شیرین عسل

سلاااااااممممم دخملیه نازممممممممم خوشگل و طنازممممم فدات بشم الــــهـــــــــــــــیییییییییییییییییییییی شیرینکم عروسکم شیطونکم عزیز دلم دخترم ماشالا هزار ماشالا هر روز داری داناتر و عاقلتر از روز قبل میشی احساس میکنم خیلی زود بزرگ شدی و خیلی چیزا رو خوووب میفهمی که شاید برای یه بچه به سن تو خیلی زود باشه واسه نمونه میگم تا اخبار یه صحنه از بچه های غزه نشون میدی بدو بدو میایی پیشم و با ناراحتی میگی مامان نی نی اوووف ... بعد میگی نی نی نازززززییییی ...فدات بشم با احسااااااااااس عروسکهات رو مثل گل نگهداری میکنی و بین هیچکدوم فرق نمیذاری همه رو میخوای بغل کنی همه رو بوس میکنی نوبتی بهشون غذا میدی باهاشون حرررررررر...
19 مرداد 1393

عید و عیدی برای دخملیه نوزده ماه و نیمه

گل مامانی عشقم ملوسم خوشگلم سلااااااممممممممممم عیدت مبارک عزیز دلم از ماه مبارک رمضان خیلی چیزا یاد گرفتی عزیز دلم روز عید وقتی رسید برات قنوت نمازش رو میخوندم به دهنم خیره شده بودی و خوب گوش میدادی بابایی رفت مسجد محل و نمازش رو اونجا خوند اما من مجبور شدم خونه بمونم و نمازم رو با تلویزیون که از مصلی امام خمینی تهران به امامت آقا بود بخونم انگار متوجه تغییرات این نماز با نماز یومیه شده بودی همش میخواستی بری سجده اما ما رو میدیدی که هنوز قنوت میخونیم میرفتی بازی میکردی اما حواست به ما بود تا میرفتم رکوع زود میومدی کنارم تا بری سجده این قسمت از نماز رو خیلی دوست داری زندگیــــــــــممممممممم روز قبلش به اتفاق شما و بابایی ر...
9 مرداد 1393

پیشرفتهای شیرین زبون خونه ی ما

فدای دختر نازم بششششمممممممممممممممممممممممممم نفسسسسسسممممممم شیرین زبون مهربونممممممممم اینروزا خیلی واضح کلمات رو میگی و کلی پیشرفت کردی منو که به اسم صدا میزنی  مهتـــــــاااااااااااااا اسم عروسکهاتم خوب میگی : نی نی , اِیینا (الینا) , نَتَ (نسترن) , آجی رو خوب میگی  متین رو واضح و خوشگل میگی قربونت برم آب, آیو (آلو) , ایتا (کتاب) ,نَگِ (نرگس) , دایی , ماجی (ماژیک), میدا (مداد) , موجه(مورچه) , وقتی چیزی رو میخوای خیلی خوششششششششششگل میگی بِدِّش (تشدید رو داری) غذا میخوای یا میگی عدا یا نام نام     .: هدیه ای از طر...
31 تير 1393

شبهای قدر

عزیز مامان زیباییه رمضون همش به همین سه شبه شبهای قدر ... بزرگیش رو نمیتونم درک کنم انگار در من نمیگنجه هر وقت میخوام درست حسش کنم انگار بدنم برام تنگ میشه دلم میخواد پرواز کنم برم به آسمونا اون بالا بالاها... اما زمینیتر از این حرفام... دخملیه نازم توی این روزها و شبها شما هم قدم به قدم با ما بودی شب نوزدهم رو تا ساعت دو بیدار موندی و بازی میکردی اما حواست به ما بود .جایی نرفته بودیم و پای تلویزیون نشسته بودیم شب بیست و یکم اومدی کنارم نشستی و آروم خوابیدی ودیشب شالمو سر کردی و کتاب دعا رو دستت گرفته بودی و زیر لب زمزمه میکردی قربون خدا برم به حق خیلی به ما نزدیکه و تو دل همه هست ... ماییم که نابینا و ناشنواییم دخ...
31 تير 1393

نوزده ماهگی دخملی و افطاری

عزیز دل مامانی چقدر زود زود داری بزرگ میشی فورا نوزده ماه گذشت .. انگار همین دیروز بود منتظر بودم بدونم نی نی من جنسیتش چیه دختره پسره مشهد رفتیم و خوش گذروندیم همون روزهای اولی که خدا تو رو به ما هدیه داد مهمون امام رضا شدی ... این روزا خیلی دلم هواشو کرده دوست دارم اون جنین کوچولویی که حالا نوزده ماهه شده و ماشالا هر روز بزرگتر و داناتر میشه ببریمش پابوسش خوشگلکم این شبها همش تو مهمونی و اینور اونوریم و معمولا تا یک شب بیرونیم جمعه شب بود که مهمونی داشتیم تقریبا 120 نفر بین اینهمه جای مامان و بابام و داداشامو خواهرام پیدا بود خیلی غصه خوردم اما تمام فامیل بودن و خوش گذشت کلی استرس داشتم و نگران بودم اما شما خ...
23 تير 1393